حسرت

درخواست حذف این مطلب

لعنتی درد عجیبی دارد . می زند به چشم ، می زند به سر ، مثل سرطان متاستاز می کند به نقطه تقطه ی بدن . می پرم از خواب . در تاریکی می دوم سمت آشپزخانه. که مسکنی بخورم . که آرام بگیرم . تا روزی که باید بکشم این عقل لاکردار را ...

.

.

می دانی ؟ امروز بعد از سه سال اسمم آمد بین ِ رتبه های برتر. ولی من غمگین بودم . غمگین به اندازه ی همه ی این سه سال. به اندازه هر غصه ای که تا امروز تحملش کرده بودم . من غمگین بودم وقتی بچه ها این خبر را دادند. غمگین تر از همیشه...

.

.

میم را به شدت دوست دارم . نمی خواهم از دستش بدهم. از درس دادنش، از عصبانی شدنش ، از خندیدنش ، ازحرف زدنش ، از لهجه ی ترکی که همیشه از آن متنفر بودم ، از هیبت اش لذت می برم . نمی خواهم از دستش دهم ... می خواهم همه ی سوادش را ، همه ی علمش را ، همه ی آنچه را که درس می دهد بفهمم. میم را به شدت دوست دارم. یاد شین می اندازد مرا ...

.

.

اربعین . اربعین. اربعین.

سلام علیک منی ...........